![]() |
![]() |
|
| <marquee direction="right">عاشق نشدي وگرنه ميدانستي پاييز بهاري است كه عاشق شده است</marquee> |
|
مدتی هست که دستم به قلم نمیره .در حالی که بیشتر از هر وقتی احتیاج به نوشتن دارم .در حالی که بیشتر از هر وقتی به خالی کردن دلم احتیاج دارم .نمیدونم باید از کجا شروع کنم نمیدونم باید چی بگم چی بخوام؟ .حال عجیبی دارم .یک سردرگمی خیلی بد .احساس میکنم مدتی هست از مسیر زندگیم خارج شدم .و توی یک بیابان گیر افتادم .جز خودم و خدا هیچ کس دیگه ای رو اطرافم نمیبینم .خیلی به کمک احتیاج دارم اما مثل این که هیچ کس نمیتونه کمکم کنه .مثل همیشه وقتی از همه کس نا امید میشی هنوز یه نفر هست که همیشه بهش امید داری .چشمامو به اسمان می دوزم و با ان تنهایی که از من تنهاتر است درد دل میکنم .: صدامو می شنوی ؟میبینیم؟می شناسی منو ؟میدونم سرت خیلی شلوغه اما من که جز تو کسی رو ندارم . همیشه بیانم ضعیف بوده پس.... سکوت میکنم!به خودم به حرفام فکر میکنم.من که ازش خواستم .من که التماسش کردم پس چرا جوابمو نمیده .نکنه باهام قهره؟اما من که جز اون کسی رو ندارم اون منو تنها نمیزاره .گاهی وقتا توی زندگیم کورسویی از نور میبینم اما این نور به جای این که زندگیمو روشن کنه خیلی زود اون روزنه هم بسته میشه و تمام زندگیم رو تاریکی میگیره . چرا تو این سر در گمی چرا تو این بی راهه ها و تاریکی راه من رو رها کردی ؟میدونم منو تنها نمیزاری |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:39 توسط یه تنها |
|
|
باشد سکوت کن... اينجا ديگر گوشي براي شنيدن حرفهاي تو نيست... اينجا همه مردم از عشق خسته شدهاند و صداي تو را دوست ندارند...
چيست...؟ باران که در کوير و جنگل يکسان ميبارد حال اگر زمين کوير گل نميدهد، آيا او مقصر است؟ وقتي آدمها از بارش آن وحشت ميکنند و چتر روي سرشان ميگيرند، آيا بايد به لطافت قطرههايش شک کنيم؟؟!
ميخواهي باعث رويش تو شود، کوير را رها کن و جنگل باش. سنگ نباش که از ضربه قطرههايش بشکني. عاشقانه دل به آواي باران بسپار تا بخشش و مهرباني را به تو هديه کند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 22:30 توسط یه تنها |
|
|
قدم میزنم میرم و بر میگرم . قدم میزنم . فکرمیکنم شاید بهتر این هست بگم که وقتی من فکر میکنم مدام باید قدم بزنم . اتاقم بزرگ نیست این مسیر رو صد بار طی کردم و هی فکر کردم فکر کردم فکر کردم به روزای گذشتم به همون روزایی که مدام به این فکر بودم که مورچه های زیر پایم را از بین نبرم . اما افسوس افسوس... من حال یک روح سر گردان شدم در کجا و به کجا سیر میکنم نمیدانم ؟ من روحم را در تن خود زندانی کردم . قدم میزنم فکر میکنم . من عبور فرشتگان را در اسمان حس میکنم. من عبور روح سرگردانی که از کنارم میگذرند حس میکنم گاهی به پهلویم لگد میزنن گاهی هم من را نوازش میکنن . و من مدام به این فکرم که مورچه های سیاه را زیر پای خود له نکنم غافل از این که همان موقع که از این حرکت گریز داشتم بوته های گل سرخ را زیر پایم لگد مال کردم. زندگی ام را از دست داده ام . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:55 توسط یه تنها |
|
|
یکی بود یکی نبود .یکی بود یکی نبود .یکی بود یکی نبود .همیشه از بچگی از همون اولا تو گوشم اول قصه هاشون میگفتن یکی بود یکی نبود .اون موقع نمیفهمیدم یعنی چی؟فکر میکردم این یه رسمه یه عادته که اول داستانا میگن .یه کم که بزرگ شدم یه کم بهش فکر کردم گفتن اها خب قصه هست داستانه واقعیت نداره این جمله جزعی از داستان هست که یکی بود و یکی نبود .اما حالا بزرگ شدم خیلی بزرگ شدم افسوس که این طور که من فکر میکردم نبود داستان نبود عادت نبود این واقعیتی بود که از قدیم ها بر جا بوده یکی بود و یکی نبود. میدونین خیلی جالبه .وقتی تو هستی اون نباشه وقتی اون هست تو نباشی .چراباید این جور باشه؟چرا دنیا نباید اون قدر واسه این 2 نفر بزرگ باشه که هردوشون باشن .دنیا که خیلی بزرگه شاید همین بزرگیش باعث شده که 2 نفر با هم نمیتونن باشن وگرنه هر دوشون موجودیت دارن .من هست مو او نیست و گاهی اوقات او هست و من نیستم و همه اینا میگه من تنهام. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 13:49 توسط یه تنها |
|
|
میدونی به چی فکر میکنم؟که تو هم در اوج شلوغی اطرافت خیلی تنهایی .. اره به تو هستم اخه تو این اسمون به این بزرگی این همه ستاره تو همیشه تنهایی.او ن شب ستاره ها دور هم جمع شده بودن میگفتند خوش به حال ماه تک هست خیلی قشنگه کاش جای اون بودیم همه نگامون می کردن.ولی به این فکر نکردن که تو تنهایی .به این فکر نکردن که تو دلت پر غصه هست .به این فکر نکردن که همه چیز به تک بودن و زیبایی و اینکه همه نگات کنن نیست اونا نفهمیدن نیاز تو چیه.ماه من غصه نخور تو اسمون تو تنهایی ولی یه نگاه به ما زمینی ها بکن که چقدر تنهاییم .یکیش خود من .نمیدونم چرا این احساس رو دارم .یه چیزی بگو چرا این قدر ساکتی؟ببین اون ستاره ی شیطون داره بهم چشمک میزنه .مدتی هست اومده مقابل پنجره اتاقم ساکن شده هی میخواد حواسمو پرت کنه .اون نمیدونه ماه من فقط تویی.من به هیچ کدوم اونا نگاه نمیکنم .با این که تو ساکتی برام چشمک هم نمیزنی بعضی اوقات هم منو ترک می کنی و میری یه جای دیگه که من نمیبینمت .اما تو همیشه ماه من میمونی ودوست دارم.ماه من تنهام نزار من همین وجود سرد و ساکت تو رو با جون و دل میپذیرم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 14:36 توسط یه تنها |
|
|
من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:37 توسط یه تنها |
|
|
کاش خانه من و تو آنجا بود... آنجايي که هنوز خدا ميان مردم ارزش داشت. «قسم» معني خود را از دست نداده بود و پيمان شکستني نبود.
نداشتيم و تابستانها از گرماي طاقتفرسا رنج ميبريديم ولي....
داشتي... و با من مثل يک عروسک کوکي رفتار نميکردي. کاش به من دروغ نميگفتي و دل شيشهاي مرا که در کف دست گرفته بودم، باور ميکردي.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:54 توسط یه تنها |
|
|
تيك تاك تيك تاك تيك تاك..........لعنتي چي ميگي؟ميري جلو كه چي؟ منو به سوي فردا ميخوني واسه چي؟ديگه حلم اره بهم ميخوره .فردا فردا فردا.....1ثانيه بعد ..1 دقيقه بعد ....1ساعت بعد....1روز بعد...اره همشون اومدن رد شدن رفتن منتظر چي بودي؟چي ميخواستي ؟ميخواستي چيو نشونم بدي ها؟19 سال همين طور رفت به امبد فرداها. پس چي شد .چرا نيومدن .؟گفتب فردا فردا درست ميشه زمان همه چي رو درست ميكنه اما نشد .ديگه نميخوام به فردا دعوتم كني .ساااااااكت شو. صداتو ببر نميخوام بشنوم . چي ؟من احمقم؟ من احمقم يا تو ؟چي ميگي بابا .معلومه كي احمقه رو ديوار ساكت نشسني از جات هم تكون نميخوري فقط به ما ميگي وقت طلاست .بدوين ....معلومه به تو خوش ميگذره .نخنديييييييييييين سااااااكت. همتون ساكت ساكت . همتون رو تنها ميزارم .ميرم . واسه هميشه ميرم .سرم درد ميكنه .تنهام بزارین می خوام با خودم تنها باشم .لعنتي ساااااااااااااااااااكت ساااااااااااااااكت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 19:28 توسط یه تنها |
|
|
اخرين دريچه ي اميدم هم بسته شد اين سوي ديوار تنهايي مانده ام لبريز از فرياد گنگ خسته ام از بي عدالتي روزگار مشتي خاك شد ،قلبها تنها يادگار توست نه دلي موند نه حرفي نه عدالتي نه احساسي و نه قلبي ميروم.... اين جا خزان است بهاري نمانده دنياي زشتتون هم براي خودتون ميروم ان جا شايد بهار ان جاست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:49 توسط یه تنها |
|
|
چقدر منتظرت بودم. می ترسيدم تـــو هم عادت آمدن را از ياد برده باشی! به وسعت اشتياق آمدنت با ثانيه به انتظار نشستم. چقـــــــدر دوستت دارم! فراتر از مرز دلبستگی عاشقانه می پرستمت. شايد برای اين است که در هزار رنگ اطرافم٬ هنوز تــو هستی که يکرنگی !!! انتظار من٬ از پس لحظه های بی پايان عبور کرد تا به تـــو رسيد و من تشنه ی اين هوای جان بخشم. تو آمدی و معصوميت زيبای نگاهت٬ کثرت رنگ ها را خنثی کرد.دلم میخواهد کنار تو و مثل تو باشم مثل تو باشم: پـــــــــاک و دوست داشتنی و وسيـــــــــــــــع
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:25 توسط یه تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
روزهاي انتظار(دوست عزيزم بهار) دوست خوبم امير يدالهي حريم عاشقي(دوست خوبم مجيد) قلندر شب(اراد) عشق هرگز نمیمیرد(حامد) |
|
RSS
|