تبليغاتX
دفتر عشق
<marquee direction="right">عاشق نشدي وگرنه ميدانستي پاييز بهاري است كه عاشق شده است</marquee>
 

 

 

 

 

با رقص شكوفه ها زندگي اغاز خواهد شد ...

 

درنگ نكن ...بهار در انتظار توست ...اين دفعه بهار را عاشقانه تجربه كن...

 

و تو شجاعانه از زمستان عبور كردي...راهي سخت را پيمودي تا زندگي را از نو اغاز كني .صبر كن!لحظه اي درنگ كن ؛قلبت را مملو از عشق و لبريز

 

از احساس كن تا بهار را انگونه كه هست ببيني...

 

طبيعت بي جان ؛خفته در زمستان به عشفق تو بيدار شد و اين چنين با شور و نشاط پذيراي توست؛عشق تو چون اكسيري ست كه هستي را روح بخشيد .

 

جهان هستي براي توست...با عشق تو جان گرفته است و تو متعلق به ان هستي ... تمام وجودت را به طبيعت معصوم بسپار ؛

 

تو براي بهار و بهار براي تو ...گوش به اواز عاشقانه چلچله ها فرا دار...نجواي عاشقانه جويبار را به خاطر بسپار ....

تولد بهار تولد توست ؛تولد من است...بار ديگر جان ميگيريم به عشق بهار ... عاشقانه ميگويم 

 

بهارت مبارک

 

 

1386

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:43  توسط یه تنها | 

 

 

دلش گرفته بود. از خانه زد بيرون. گفت ميرم يه هوايي بخورم.يه نگاهي به آسمون انداخت. هيچ ستاره‌اي تو آسمون نبود. ياد اون شب افتاد.
" اون شبي که با هم رفته بودن بيرون. يه شب سرد ولي زيباي بهاري. اون شب هم هوا ابري بود. چه شب قشنگي بود. مثل بچه‌ها ازش پرسيد منو چند تا دوست داري و گفت اندازه تموم ستاره‌ها. نگاهي به آسمون انداخت و زد زير خنده. ازش پرسيد چرا مي‌خندي. گفت به آسمون نگاه کن، هيچ ستاره‌اي تو آسمون نيست و اين بار اشک از گونه‌هاش سرازير شد. خودش را به آغوش اون انداخت و گفت حتماً معشوقشون را گم کردند و ... و حالا خودشون رو. بهم قول بده که هميشه کنارم مي‌موني، هميشه، هيچ وقت تنهام نذار، هيچ وقت.قول بده.
پيشوني‌اش را بوسيد و گفت ستاره‌ها هميشه هستند حتي اگه ما نبينيمشون و تا ستاره‌اي هست من هم کنارت هستم، قول ميدم."
ولي امروز توي خيابان تنها بود. تنهاي تنها. دلش گرفته بود و اين بار کسي نبود که آرومش کنه.
بغض آسمون ترکيد و شروع کرد به باريدن. قطرات بارون به روي موهاش مي‌ريخت و از زلف سياهش سرازير مي‌شد.
شروع کرد به قدم زدن زير بارون. نزديکاي صبح بود. صداي اذون مي‌اومد. همين طور که مي‌رفت به يه دختر کوچولو رسيد که زير پل عابر پياده نشسته بود. دخترک تا اونو ديد به سمتش دويد و گفت خانم، يه دونه بخر، تو رو خدا، ببين چه قشنگن، ارزون ميدم. توروخدا بخر. يه نگاهي به دخترک انداخت. چشماي آبي دخترک از شدت سرما سرخ شده بود. گيره‌سر مي‌فروخت. در بين گيره‌سرهاي دخترک يه ستاره ديد. يه ستاره‌ي نقره‌اي. ستاره رو برداشت و به موهاش زد. دخترک خنديد و گفت چقدر بهتون مياد. پيشوني دختر رو بوسيد و رفت. ستاره در لابه‌لاي موهاش که مثل شب سياه بود شروع به درخشيدن کرد. لبخندي به لباش نشست. حس مي‌کرد که دوباره در کنارشه. تا ستاره‌اي هست اون هم هست. هميشه و همه جا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 14:23  توسط یه تنها |