تبليغاتX
دفتر عشق
<marquee direction="right">عاشق نشدي وگرنه ميدانستي پاييز بهاري است كه عاشق شده است</marquee>

 

 

ديشب به ياد تو چشم بر هم گذاشتم و از تنها شدنم گريستم. صبح را با ياد تو آغاز و شب را به يادت پايان دادم ، يادت در جانم جاريست و

 

نامت ضامن حالم .مرا درياب تو را نخواستم با اينکه در دلم جا داري!!

 

اي کاش هيچگاه چشمانم در چشمانت خيره نمي گشت و عشق با اين آتش سوز ناکش در جانم ريشه نمي کرد ،

 

اي کاش مي شد که عشق فراموش شود ولي افسوس که ريشه هايش قطور و نا گسستني است و همچون ميله هاي زندان قلبم را

 

به اسارت گرفته.

 

اي کاش از چشمانم نگاه ملتمسانه ام را مي خواندي و مي نگريستي که چگونه در انتظارت اشک مي ريزد ولي افسوس......!!!!!

 

امروز صبح را بي تو آغاز مي کنم کسي نيست که به او بگويم دوستت دارم ،آنکه رفت و مرا در غربت فرداهاي نا معلوم رها کرد برايم

 

 مفهوم عشق بود، آنکه اين چنين با آمدنش عشق در دلم روييد و با رفتنش گل شوق در دلم پر پر گشت.

 

 بيا که با تو جان بگيرم. تا بر فراز آسمان عشق پرواز کنم و دست در دست يکديگر شعر محبت را زمزمه کنيم.

 

دوستت دارم ، بي آنکه مرا دوست داشته باشي ...

 


دوستت دارم حتي اگر به چشمان خيسم بخندي و بي خيال اين باشي که  دلم شکسته است...

 


دوستت دارم حتي اگر دلت سنگ باشد ، حتي اگر هيچ احساسي بر من نداشته باشي با اينکه ميدانم  در دلت يک دنيا محبت است و

 

 احساست مثل آب پاک و زلال است...

عزيزم باور کن به تو نياز دارم ، مني که قلبي ويرانه دارم ودلي سوخته ، مني که ساحل درياي دلم طوفاني است و امواج غم و غصه

در دلم زير و رو مي شود نياز به تو دارم كه ساحل درياي دلم را آرامتر از هميشه کني...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 21:28  توسط یه تنها | 

 

 

از تو جدا شده است ... دلم نه ........

ز اين همه آبي ... از اينهمه آسمان که تا زمين چيده شده است .... از اين همه آواي موج که عاشقانه بر شانه هايم مي گذرند ... از اينهمه پرنده که مرا به ياد بهشت مي اندازد .... عبور مي کنم و به سوي آنهمه خاکستري مي آيم ...
قسم مي خورم که با چشمهاي تو ديدم ... با نفس تو نفس کشيدم ... با دل تو گريستم ....
دلم برايت تنگ شده است، شيرين ترين روياي زندگي ... دلم برايت تنگ است و مي دانم به سوي تو باز مي گردم ...
در اين همه آرامش و زيبايي ... همه جان شده ام و غرق در اين آواي دل انگيز ... به روياي تو غرقم ...
فکرش را بکن ... مرگ که لحظه اي فرا مي رسد و پنجه در پنجه جان مي اندازد و از ذره ذره تن بيرون مي کشد .... و اين من تهي ... اين دل تهي ... اين جان بي تن .... هر يک گوشه اي
تن را به خاک ... جان را به آسمان خواهند سپرد .... و دل را ... به فراموشي ....
فکرش را بکن ... همين جا ... همين حال ... که من اينجا همه وجودم را به دست آواي خوش بهشت سپرده ام .... بيايد .... نزديک من بنشيند ... چشم در چشمم بدوزد دستهايش را آرام آرام به سويم دراز کند ... و آنگاه که در جذبه سکوت در روياي تو ام ... ناگاه همه چيز سياه شود .... مثل وقفه ميان دو حلقه فيلم .... آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده مي دوختيم و يک لحظه در سياه مطلق فرو مي شديم ... تا باز با شمارش معکوس ... به دنياي رنگها باز گرديم ...
اما اينبار شانه ام نه به شانه تو.... به خاک سرد است ... و مي دانم اينبار که در ابديت فرو مي شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ... ندارم .... مي دانم که اينبار ... شمارش معکوس ... تا انتهاي دنيا ادامه خواهد يافت .... و انتظار بس طولاني ... و بدون مرگ .... که من اينبار خود مرگم ....
دلم برايت تنگ شده است باز هم بهت ميگويم... دوستت دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 15:58  توسط یه تنها | 

 

 

 

 

دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و

 

  می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه

 

 به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز

 

 عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،

من بنده عشقم، بنده عاشقی...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:56  توسط یه تنها | 

 

 

 

 

 

مي خواهم از تو بنويسم اما نمي دانم چرا .

 

ساده از نوشته هايم نگذر با اشک نمي نويسم ولي بغض امانم را گرفته است .

 

نقطه ها را در پايان هر خط مي گذارم دوباره آن خط را مي خوانم - بلند مي خوانم - صدايم مي لرزد لحظه اي تحمل مي کنم - تفکر مي کنم - به ياد تمام لحظه هايي که

 

براي ديدنت بي قراري مي کردم ..........  و باز زبانم بند مي آيد وتنها نقطه چين ها هستن که حرف هاي دلم را مي زنند ...........

 

به گمانم قصه ها را با وجود تو باور کردم و عاشقاني چون شيرين و فرهاد ............

 

شنيدم عاشقان تنها مي مانند ولي نفرين به تنهايي که بدون معشوق ...........  

 

مدت ها مي گذرد از ديدنت- گرفتن دستانت - ديدن چهره ي زيبايت - خنده هاي شيرينت وباز نمي دانم چه بگويم ...................

 

روزها و شب هايم فرقي ندارند – راهي را شروع به پيمودن نمودم که در انتهايش تو ايستاده اي

 

لبخند بزن و به استقبال من بيا .......

 

با کنايه ها مرا به سوي خود نخوان و لجبازي ...........

 

آغوشت را برايم باز نگه دار لحظه ي رسيدن به تو ديگر تواني براي نوازشت ندارم پس بگذار در آغوشت لحظه اي را سپري کنم ..............

 

خسته ام نگذار به نا چيزي بشکنم .................

 

آرزوهاي زيادي را با هم به تصوير کشيديم . خنديديم گريه کرديم ......  

 

تنها راه جدايي از تو در تصورم مرگ است . مي خواهم خودخواهي و جسارت کنم مي خواهم به من بگويي که تو هم چنين تصوري داري ...............

 

بهترينم حرف هاي دلت را به من بگو .....

 

تا عاشقان ستايشت کنم .......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:0  توسط یه تنها | 

 

 

 

 

 

 

تا رسیدن به مقصد راه درازی در پیش است... پاهایم یارای رفتن نمیدهند... ولی

 

باید رفت دیگر مجالی برای ماندن نیست... باید رفت تا دور شویم از این سر در

 

 گمی... باید رفت و به جان خرید گرد و غبار سفر را... باید رفت و خط کشید بر

 

 همه ی آرزوهای محال... بیشتر از این نباید به پای عشق سوخت... سلام... باز

 

هم دل نوشته ای دیگر به یاد همه یادها... به یاد کسانی که جواب عاشق بودنشان

 

بی وفایی یار بوده است... به یاد کسانی که هنوز هم هرم نفسهایشون در گوشه کنار

 

 این دیار پیچیده و از پا در نیومدن با این همه ظلمت و دروغ...عاشق هستن برای

 

همیشه تا رسیدن به ستاره پر فروغ... و همراه قافله عشق هستن با صداهای بغض

 

 گرفته و چشمهای همیشه بارونی و منتظر... و فریادشان رساتر از همیشه است...

 

 راه عشق بی پایانه برایشان... کوتاه مدتی حس عشق را با تو ورق زدم با قصه و

 

 غصه عشق آشنا شدم... صفحه به صفحه کتاب روزگار را با هم بودیم... با هم

 

ورق می زدیم روزها و شبها را... ولی افسوس که تو زود به پایان رسیدی... با

 

نماندن  در من ماندگار شد عاشقی و عاشقانه زیستن... با نبودت در روزهای سرد

 

خاکستریم بیشتر از همیشه درد تنهایی را حس و لمس کردم...  من در سر فصل

 

عشق زودتر از هر چی با درد آشنا شدم... وجودم آمیخته از درد شد... اون وقتا

 

فکر میکردم نیمه گمشده ام تویی... ولی نبودی... شاید هم خواستی دیگه نباشی...

 

افسوس که داشتن تو سرابی بیش نبود... در مرداب خاطرات غوطه ور هستم تا از

 

یاد ببرم همه تلخیها رفتن و نامهربانیت را یار نامهربان... تا دیگر از سوزعشقت

 

در امان باشم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:33  توسط یه تنها |