تبليغاتX
دفتر عشق
<marquee direction="right">عاشق نشدي وگرنه ميدانستي پاييز بهاري است كه عاشق شده است</marquee>


مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش!...
اين وزن آواز من است
عشقي که گرم و شديد است
زود مي سوزد و خاموش مي شود
من سرماي تو را نمي خواهم
و نه ضعف يا گستاخي ات را
عشقي که دير بپايد، شتابي ندارد
گويي که براي همه عمر، وقت دارد
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
اگر مرا بسيار دوست بداري
شايد حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پايان نرسد
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد
من راضي ام
دوستي پايدار از هر چيزي بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
بگو تا زماني که زنده اي، دوستم داري!
و من تمام عشق خود را به تو پيشکش مي کنم
تا زماني که زندگي باقي است
هرگز تو را فريب نمي دهم، چه اکنون وچه بعد ازمرگ
هميشه با تو صادق خواهم ماند
و امروز در بهار جواني ام
عشقم به تو اطمينان مي بخشد
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
عشق پايدار، لطيف و ملايم است
و در طول عمر، ثابت قدم
با تلاش صادقانه
چنين عشقي به من هديه کن
و من با جان خود
از آن نگهداري خواهم کرد
در خشکي يا دريا
در هرجا ودر آب وهوا
عشق پايدار، ثابت وهميشگي است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است، همان گونه که وزن زندگي است


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:47  توسط یه تنها | 

ببی دلیل رفتم بدون دلیل برگشتم در خدت همهی شما نازنینا هستم

 

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم.
اینها سرشارترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام.
با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،
واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.
گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم، می توانم بگویم، آن گاه که با توام چه احساسی دارم...
آن گاه که با توام، احساس پرنده ای را دارم
که آزاد و رها، در آسمان آبی پرواز می کنم.
برای امروز و فردا
عهد می بندم
نهایت شادی را به تو هدیه کنم.
عهد می بندم
نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:5  توسط یه تنها | 

 

 

 

بعضي وقت ها در همه چيز كم مي آورم .كم مي آورم .


حتي در نفس كشيدن . در زندگي كردن . دستي بيخ گلويم نشسته ونميذاره نفس
بكشم


يك دست هم آمده قلبم را گرفته نميذارد بتپد . نميذارد . قاصدك ! آن
ديگر دست من نيست . باور كن دست من نيست . در لحظه ها ذوب شده ام و با آن ها از بين مي روم بي آن كه زندگي

 

كرده باشم . بي آن كه زندگي كرده باشم

 .
اين كه دارد مي
گذرد پس چيست ؟ زندگي من است يا فقط لحظه هاي بي من …………


نفس نمي توانم بكشم ،
دستي قلبم را در مشتش گرفته و فشار مي دهد ‚‌ يك كوه خستگي و واماندگي روي شانه هايم است و ذوب شده در لحظه ها از بين مي روم …… مي ميرم


چرا كسي حواسش نيست
. من دارم مي ميرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 17:33  توسط یه تنها | 

 

 

چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم؟ چرا از کنار گندمها و گلها بی هیچ نگاه و سلامی عبور کنیم؟ با این

 

همه باران پیاپی و ابرهای سرشار، چرا تشنه بمانیم؟


چرا برای گنجشک هایی که از سفر آمده اند بوسه ای نفرستیم؟ چرا بر لبه آسمان ننشینیم،


و عبور فرشتگان را از کنار بهشت نبینیم؟


به ساعت سفیدی که به دیوار تکیه داده نگاه کن! می خواهد با تو حرف بزند عقربه هایش برایت دست

 

تکان می دهند و تو را به سوی فردا دعوت می کنند.


راستی فردا چه نزدیک است! اگر یک بار دیگر فرصت داشته باشم به کوچه های دیروز بروم،


کنار خانه تو می ایستم و نامت را به همه دیوارهای سنگی یاد می دهم.


چرا یکدیگر را دوست نداشته باشیم؟ پروانه ها و پنجره ها به ما می گویند که باید همواره شعر دوست

 

داشتن را بسراییم. من تو را دوست دارم و می دانم هر روز که لیموزاران و بلوطها از خواب بیدار می شوند

 

، سلام مرا که به عطر آفتاب آغشته است به تو می رسانند.


من تو را دوست دارم و صبح و شب تصویر تو را روی برگهایی که در بهار زندگی می کنند میبینم.


 از
خود عاشق تر کسی را سراغ ندارم. افسوس که گاهی سنگم و گاهی شبنم. گاه آنقدر از تو دور می

 

شوم که هیچ قاصدکی نمی تواند پیامت را به من برساند و گاه آنقدر به تو نزدیکم که واژه هایی را که در

 

قلبت زندگی می کنند، می بینم.


ای که به یاد تو خوابهایم پر از تمشک و رنگین کمان است، حتی اگر به اندازه یک سر سوزن دوستم داشته

 

باشی ........ «هرگز از تو جدا نخواهم شد»

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:55  توسط یه تنها | 

 

 

آه... باران، شعر قشنگ زيستن کجاست؟


چقدر بايد دنبال حقيقت باشم؟
حقيقت کجاست؟
اين روزها چقدر آسمان نامهربان شده است
هيچکس حرف ستاره‌ها را به درستي نمي‌فهمد،
هيچکس براي سرخ شدن گونه‌هاي دل يک عاشق تره هم خرد نمي‌کند.
آه! انسان... اشرف مخلوقات، کجاست؟
مايه فخر خداوند به خود.... آن زمان که بعد از آفرينش آدم گفت: «فتبارک الله احسن الخالقين...»
حوا مگر همدم آدم نبود... مگر خداوند نگفت من زن و مرد را براي هم و مايه آرامش هم آفريدم؟...
چه شد که اين روزها قلب آدم مثل روزهاي نخستين خلقت براي حوا نمي‌‌تپد...!
ديگر نه آدم، آدم است
نه انسان، اشرف مخلوقات...!
شايد به همين جرم آدم را از بهشت بيرون کردند.
به جرم پيمان شکني...
دلم براي حوا سوخت...
همين ديروز...
وقتي شنيدم بي آدم شد...!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:9  توسط یه تنها | 

 

 

 

کاش ميدونستی وقتی هر شب از دوريت خواب رو به خودم حروم می کنم وقتی ، کوچه های خالی و سرد اين شهر غريب صدای پام رو لعنت می کنند، تو تموم طول کوچه ها فقط يه چيزی می تونه آرومم کنه اونم خيال اومدنتِ ...


وقتی کوچه هام تموم ميشن فقط يه جاست که میتونم بمونم، اونم يه کوچه بن بست. کوچه ای که بارها تو رو توش فرياد زدم، کوچه ای که بارها واسش از تو گفتم، از تو خوندم از تو ...
کوچه ای که شايد تو رو از منم بيشتر بشناسه، کوچه ای که با تو بيشتر از من آشناست... اون قد شبا اين کوچه ها رو رفتم و اومدم که ديگه اونام واسم دعا

 

می کنن تا تو بيای. اونام ازم خسته شدن اونام دوست دارن که ديگه برم و نيام...
نمی دونم، بهم ميگن ديونم
ميگن اونم نمی خوادت، مث کوچه ها ازت خسته شده میخواد که ديگه نيای چيکار کنم کجا برم به کی بگم همه می خوان که نيام همه می خوان که نباشم...


اين اواخر ديگه کوچه ها رو اذيت نمی کنم يه راست ميرم تو بن بست تنهاييام. همون طور که تو خواستی و رفتم و رسيدم به اين بن بست ...


نمی دونم واسه چی صداش در نمی ياد. هر چی ميگم ساکتِ فقط گوش ميده مامان بزرگم ميگه: آدم اگه حرف نزنه می ترکه!!!


می دونم اون که کوچس نمی تونه که حرف بزنه ولی ميدونين چيه؟ اونم آخرش ترکيد!!!
مامان بزرگ راست ميگفت...


چند روز پيش که رفتم ديدم بن بستم ترکيده. ديگه بن بست نبود خرابش کرده بودن. بهش گفتم چی شده چرا نصفت آوار شد
ي؟ بازم صداش در نيومد. آخه لعنتی تا کی ميخوای سکوت کنی. حرف بزن...
بعدش شنيدم می خوان اون کوچه رو خرابش کنن نمی دونم کی و واسه چی می خواد خرابش کنه... همونطوری که نفهميدم کی و واسه چی بين منو تو رو خراب کرد...!!!
نميدونم چه سريه با هر کی ساده ميشم، واسه هر کی دلمو ميذارم کف دستمو ميام جلو به جای اينکه دلمو بگيره تو مشتش و گرميش و حس کنه يه نگاه غضب آلود می کنه و می ره...؟؟؟
حالام نوبت بن بست تنهایيامه اونم می خواد بره يعنی نمی خواد بره ولی دارن کاری می کنن که ديگه اونم بره. اونم واسم تموم بشه...ولی من نمی خوام نمی

 

 خوام تموم بشه. همونطوری که نمی خوام بين من و تو تموم بشه..کاش يکی بفهمه من هيچکدوم از اينارو نمی خوام
نمی خوام
نمی خوام.............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:18  توسط یه تنها | 

 

.

.و امشب چقدر دلم برای تو تنگ است.


در میان چاله های تاریک افکارم، دنبال خاطراتی که با تو داشتم می گردم روز های گرم تابستان، در کنار بدن ِ خنک ورنجورت چه آرام می نشستم.


امّا غوغای درونم هرگز آرام نمی گرفت

 


هیچ می دانی که با تو وداع کرده بودم؟؟! امّا اکنون این منم که برایت می نویسم؟؟


این بار بی پروا و سبک تو را می خوانم از درون قلبم، می نویسم برای تو ای معشوق خسته !!


به من بگو که چرا باغ چشمانت بارانی بود؟ وقتی که صدای قدم های وداع را از میان قدم هایم شنیدی؟!!

دلم برایت تنگ است در حالی که تو نیستی

 .
من دیدم اندوه بزرگت را از میان خواب های طلائي ام و گشتم به دنبال روح غمگینت در میان خانه های بلند و بدون پنجره ایی که در خواب می دیدم. تو چی ؟ آیا

 

آمدی؟ آیا درب خانه ی قلبم را کوبیدی؟؟


من هنوز همان پری ام، امّا با بالهای شکسته و با چشمانی خیس که می نویسد بر روی بال های شکسته اش !!!


ولی اکنون بدون هیچ دلیلی در این شب عجیب از تو می نویسم!!


از تویی که نیستی و گم شده ای در شلوغی رویاهای خوب و بد من و نمی دانم، شاید گم شده ای در میان روزهای زندگی ات.


امّا بعد از این همه
مدت نوشتم از تو. بدون این که بخواهم.


نمی دانم که آرزوی دیدنت را داشته باشم یا شب های دلتنگی ام را؟؟؟


امّا این را خوب می دانم که داشتن یاد ِ باغ سبز و خیس چشمانت برایم کافی است.


شاید این نوشته وداعی بود برای جدایی ام از تو و یا شاید پیوندی بود دوباره!!


وداعی که من را به تو نزدیک تر از همیشه کرد و در عین حال دور تر و دور تر...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:28  توسط یه تنها |