تبليغاتX
دفتر عشق
<marquee direction="right">عاشق نشدي وگرنه ميدانستي پاييز بهاري است كه عاشق شده است</marquee>
 

 

کاش خانه من و تو آنجا بود... آنجايي که هنوز خدا ميان مردم ارزش داشت. «قسم» معني خود را از دست نداده بود و پيمان شکستني نبود.


کاش خانه من و تو يک اتاق کوچک خيلي قديمي بود که حتي وقتي باران مي‌آمد از سقفش آب مي‌چکيد. کاش زمستانها از شدت فقر وسيله گرمايي

 

نداشتيم و تابستانها از گرماي طاقت‌فرسا رنج مي‌بريديم ولي....


کاش خانه من و تو اصلا خانه نبود، يک چادر صحرايي بود و من و تو مثل دو آدم آواره هر روز آن را يک جا برپا مي‌کرديم. کاش من و تو هيچ چيز نداشتيم... ولي ...


مي‌گفتي يک تار موي مرا با تمام دنيا عوض نمي‌کني، پس چه شد
؟


کاش خانه من و تو هيچ چيز نداشت جز يک چراغ.... نه، حتي چراغ هم نمي‌خواستم. کاش خانه من و تو ويران‌ترين خانه بود، ولي.... ولي تو دوستم

 

داشتي... و با من مثل يک عروسک کوکي رفتار نمي‌کردي. کاش به من دروغ نمي‌گفتي و دل شيشه‌اي مرا که در کف دست گرفته بودم، باور مي‌کردي.
هر چند که ديگر به تنهايي روزها و تاريکي شبها عادت کرده‌ام، اما اي کاش خودخواهيت را برايم به ارث نمي‌گذاشتي و خواسته خودم را برايم مي‌خواستي.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:54  توسط یه تنها | 

 

 

 

تيك تاك تيك تاك تيك تاك..........لعنتي چي ميگي؟ميري جلو كه چي؟

منو به سوي فردا ميخوني واسه چي؟ديگه حلم اره بهم ميخوره .فردا فردا فردا.....1ثانيه بعد ..1 دقيقه بعد ....1ساعت بعد....1روز بعد...اره همشون اومدن رد شدن رفتن منتظر چي بودي؟چي ميخواستي ؟ميخواستي چيو نشونم بدي ها؟19 سال همين طور رفت به امبد فرداها. پس چي شد .چرا نيومدن .؟گفتب فردا فردا درست ميشه زمان همه چي رو درست ميكنه اما نشد .ديگه نميخوام به فردا دعوتم كني .ساااااااكت شو.

صداتو ببر نميخوام بشنوم .

چي ؟من احمقم؟

من احمقم يا تو ؟چي ميگي بابا .معلومه كي احمقه رو ديوار ساكت نشسني از جات هم تكون نميخوري فقط به ما ميگي وقت طلاست .بدوين ....معلومه به تو خوش ميگذره .نخنديييييييييييين سااااااكت.

همتون ساكت ساكت .

همتون رو تنها ميزارم .ميرم .

واسه هميشه ميرم .سرم درد ميكنه .تنهام بزارین می خوام با خودم تنها باشم .لعنتي ساااااااااااااااااااكت ساااااااااااااااكت.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 19:28  توسط یه تنها | 

 

 

 

 

اخرين دريچه ي اميدم هم بسته شد

اين سوي ديوار تنهايي مانده ام

لبريز از فرياد گنگ

خسته ام از بي عدالتي روزگار

 دل ها مرده اند

مشتي خاك شد ،قلبها

 بوي تعفن احساسم پشت اين ديوارها

تنها يادگار توست

 احساس هم مرد

نه دلي موند نه حرفي نه عدالتي

نه احساسي و نه قلبي

 جاي من نيست

ميروم....

اين جا خزان است بهاري نمانده

دنياي زشتتون هم براي خودتون

 من از كنج ديوار نوري ديدم

ميروم ان جا

شايد بهار ان جاست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:49  توسط یه تنها | 

 

 

چقدر منتظرت بودم. می ترسيدم تـــو هم عادت آمدن را از ياد برده باشی! به وسعت اشتياق آمدنت با

ثانيه به انتظار نشستم. چقـــــــدر دوستت دارم! فراتر از مرز دلبستگی عاشقانه می پرستمت. شايد برای

اين است که در هزار رنگ اطرافم٬ هنوز تــو هستی که يکرنگی !!! انتظار من٬ از پس لحظه های بی پايان عبور

کرد تا به تـــو رسيد و من تشنه ی اين هوای جان بخشم. تو آمدی و معصوميت زيبای نگاهت٬ کثرت رنگ

ها را خنثی کرد.دلم میخواهد کنار تو و مثل تو باشم مثل تو باشم: پـــــــــاک و دوست داشتنی و وسيـــــــــــــــع

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 12:25  توسط یه تنها |