تبليغاتX
دفتر عشق
<marquee direction="right">عاشق نشدي وگرنه ميدانستي پاييز بهاري است كه عاشق شده است</marquee>

 

 

 

 

 

باشد سکوت کن... اينجا ديگر گوشي براي شنيدن حرفهاي  تو نيست... اينجا همه مردم از

 

 عشق خسته شده‌اند و صداي تو را دوست ندارند...


سکوت کن اما بدان اگر از باران بهره نبردي، باران مقصر نبود...


اگر تخته سنگي در زير شرشر باران مي‌شکند و مثل خاک گُل نمي‌دهد تقصير باران

 

چيست...؟ باران که در کوير و جنگل يکسان مي‌بارد حال اگر زمين کوير گل نمي‌دهد، آيا او

 

مقصر است؟ وقتي آدمها از بارش آن وحشت مي‌کنند و چتر روي سرشان مي‌گيرند، آيا بايد

 

به لطافت قطره‌هايش شک کنيم؟؟!


چرا باران را هميشه از پشت پنجره نگاه مي‌کني؟ او که با همه گياهان مهربان است. اگر

 

مي‌خواهي باعث رويش تو شود، کوير را رها کن و جنگل باش. سنگ نباش که از ضربه

 

قطره‌هايش بشکني. عاشقانه دل به آواي باران بسپار تا بخشش و مهرباني را به تو هديه کند.


راستي من هنوز هم از جنس بارانم؛ اگر باور نداري چترت را ببند تا زير قطرات باران خيس شوي...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 22:30  توسط یه تنها | 

 

 

 

 

قدم میزنم میرم و بر میگرم .

قدم میزنم . فکرمیکنم

شاید بهتر این هست بگم که وقتی من فکر میکنم مدام  باید قدم بزنم .

اتاقم بزرگ نیست این مسیر رو صد بار طی کردم و هی فکر کردم فکر کردم فکر کردم

به روزای گذشتم

به همون روزایی که مدام به این فکر بودم که مورچه های زیر پایم را از بین نبرم .

 

 

اما افسوس افسوس...

 

من حال یک روح سر گردان شدم

در کجا و به کجا سیر میکنم نمیدانم ؟

من روحم را در تن خود زندانی کردم .

 

قدم میزنم فکر میکنم .

من عبور فرشتگان را در اسمان حس میکنم.

من عبور روح سرگردانی که از کنارم میگذرند حس میکنم

گاهی به پهلویم لگد میزنن

گاهی هم من را نوازش میکنن .

  

و من مدام به این فکرم که مورچه های سیاه را زیر پای خود له نکنم

غافل از این که همان موقع که از این حرکت گریز داشتم

بوته های گل سرخ را زیر پایم لگد مال کردم.

 

زندگی ام را از دست داده ام .

و من هنوز قدم میزنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:55  توسط یه تنها |