تبليغاتX
دفتر عشق - کاش خانه ی ما...
<marquee direction="right">عاشق نشدي وگرنه ميدانستي پاييز بهاري است كه عاشق شده است</marquee>
 

 

کاش خانه من و تو آنجا بود... آنجايي که هنوز خدا ميان مردم ارزش داشت. «قسم» معني خود را از دست نداده بود و پيمان شکستني نبود.


کاش خانه من و تو يک اتاق کوچک خيلي قديمي بود که حتي وقتي باران مي‌آمد از سقفش آب مي‌چکيد. کاش زمستانها از شدت فقر وسيله گرمايي

 

نداشتيم و تابستانها از گرماي طاقت‌فرسا رنج مي‌بريديم ولي....


کاش خانه من و تو اصلا خانه نبود، يک چادر صحرايي بود و من و تو مثل دو آدم آواره هر روز آن را يک جا برپا مي‌کرديم. کاش من و تو هيچ چيز نداشتيم... ولي ...


مي‌گفتي يک تار موي مرا با تمام دنيا عوض نمي‌کني، پس چه شد
؟


کاش خانه من و تو هيچ چيز نداشت جز يک چراغ.... نه، حتي چراغ هم نمي‌خواستم. کاش خانه من و تو ويران‌ترين خانه بود، ولي.... ولي تو دوستم

 

داشتي... و با من مثل يک عروسک کوکي رفتار نمي‌کردي. کاش به من دروغ نمي‌گفتي و دل شيشه‌اي مرا که در کف دست گرفته بودم، باور مي‌کردي.
هر چند که ديگر به تنهايي روزها و تاريکي شبها عادت کرده‌ام، اما اي کاش خودخواهيت را برايم به ارث نمي‌گذاشتي و خواسته خودم را برايم مي‌خواستي.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:54  توسط یه تنها |