تبليغاتX
دفتر عشق - کمکم کن
<marquee direction="right">عاشق نشدي وگرنه ميدانستي پاييز بهاري است كه عاشق شده است</marquee>

 

 

 

 

 

 

 

 

مدتی هست که دستم به قلم نمیره .در حالی که بیشتر از هر وقتی احتیاج به نوشتن دارم .در حالی که بیشتر از

 

 هر وقتی به خالی کردن دلم احتیاج  دارم .نمیدونم باید از کجا شروع کنم نمیدونم باید چی بگم چی بخوام؟

 

.حال عجیبی دارم .یک سردرگمی خیلی بد .احساس میکنم مدتی هست از مسیر زندگیم خارج شدم .و توی یک

 

 بیابان گیر افتادم .جز خودم و خدا هیچ کس دیگه ای رو اطرافم نمیبینم .خیلی به کمک احتیاج دارم اما مثل این

 

 که هیچ کس نمیتونه کمکم کنه .مثل همیشه وقتی از همه کس نا امید میشی هنوز یه نفر هست که همیشه بهش

 

 امید داری .چشمامو به اسمان می دوزم و با ان تنهایی که از من تنهاتر است درد دل میکنم .:

 

صدامو می شنوی ؟میبینیم؟می شناسی منو ؟میدونم سرت خیلی شلوغه اما من که جز تو کسی رو ندارم .

همیشه بیانم ضعیف بوده پس....

 

سکوت میکنم!به خودم به حرفام فکر میکنم.من که ازش خواستم .من که التماسش کردم پس چرا جوابمو نمیده

 

 .نکنه باهام قهره؟اما من که جز اون کسی رو ندارم اون منو تنها نمیزاره .گاهی وقتا توی زندگیم کورسویی

 

از نور میبینم اما این نور به جای این که زندگیمو روشن کنه خیلی زود اون روزنه هم بسته میشه و تمام زندگیم رو تاریکی میگیره .

 

چرا تو این سر در گمی چرا تو این بی راهه ها و تاریکی راه من رو رها کردی ؟میدونم منو تنها نمیزاری

 

ولی من بندهی ضعیفی هستم خیلی ضیف راه هایی که به من نشون میدی رو متوجه نمیشم ...پس تو کمکم کن .به کمکت سخت  احتیاج دارم.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:39  توسط یه تنها |